۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد!

باید یه فکر اساسی واسه این مریضیه جدیدم بکنم!!!!
به محض دیدن شماره تلفن مامانم روی تلفن تو ساعت های نامربوط، دلم هری میریزه پایین ...
انگار هر لحظه منتظرم خبر مرگ کسیو بشنوم ...
دارم به استقبال فاجعه ای میرم که هنوز اتفاق نیفتاده ...
این ترسیه که همیشه با من بوده ولی شاید کم رنگ، اما الان با قدرت هرچه تمام تر توی من لونه کرده و خودشو به در و دیوار روح ترسیدم میکوبه!
شاید توی این صفی که واستادم، باید جا بزنم و خط باطلی بکشم روی همه ترسها و نگرانیهای ریز و درشتم ...

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
...
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
...
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
...

سهراب سپهري

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

Ich mag zu beweisen ...

میخوام فکر کنم همه چی خیلی آسون اتفاق میافته .... به آسونی آب خوردن
دوست دارم به خودم بگم حتی شده یه بار بدون سختی زیاد کشیدن میشه یه موقعیت خوب بدست آورد و لازم نیست خودتو پاره کنی تا به یه موفقیت برسی.

خیلی دوست دارم اینهایی رو که گفتم رو هم یه جوری ثابت کنم! D:

۱۳۸۹ آبان ۱, شنبه

a real friend

وقتی از دوستی دلگیر میشی،
تنها کسی که باید اون ناراحتیو بدونه همون دوستیه که ناراحتت کرده و لاغیر ...
حالا هر چقدر هم گفتنش برات سخت باشه و هزار تا اما و اگر تو ذهنت بیاره یا فراموشش کن، ببخش و رد شو و یا تلاشتو بکن که پیشش حرف بزنی.
...
هر چی غیر از این، لازم نیست دیگه خودتو دوست اون آدم بدونی و فقط به یه آشنایی کفایت بده .....!

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

صندوق پستی من

من تا حالا از خودم یه صندوق پستی نداشتم ولی الان یه هفته است دارم.
هر روز که از در میرم بیرون خیلی آرزومندانه توشو نگاه میکنم به امید دیدن یه جایزه، یه نامه و یا هر چیز دیگه ... !
مثل کسی که منتظر یه سوپرایزه، یه چیزی مثل دیدن یه دست خط و یا فقط یه جمله مهربون روی یه برگه کاغذ یا پشت یه کارت پستال از طرف یک آدم دوست داشتنی و یا یه غریب آشنای اسرارآمیز ...
ولی فلسفه وجودی صندوق پستی من گذاشتن آدم تو خماریه! و سماجت من مانع از درک درست این واقعیت میشه و من توی این دنیای غیر واقعی که واسه خودم ساختم، روزانه نه یک بار بلکه دو بار خم میشم و از لای دریچه یه نیم نگاهی به فضای خالی صندوق میندازم. حتی اگه غلظت توهم خونم زیاد باشه کلید بندازمو درشو کامل باز کنم و یه دستی به کف خالیش بکشم که شاید چیز نامرئئ توش هست و من نمیبینم !
آیا من خوب میشم!؟؟


۱۳۸۹ مرداد ۱۵, جمعه

My strange little world

باشه باشه دنیا عزیز، بزا حداقل عرقم خشک شه ....

عجب دنیای عجیبیه

دقیقا همین امروز که یه صدایی تو گوشم نجوا میکرد که گور بابای اتریش ، بمون همین جا و تو لیدینگو، کنار دریاچه واسه خودت یه خونه اجاره کن و یه ماشین بگیر و هزار تا ابر دیگه بساز. یک میل از عموی اتریشی‌ میاد که تاریه ورودتو مشخص کن برای تنظیم کردن جلسه توجیهی‌.

خداییش کی‌ میتونست بهتر از این پیغام رسونی کنه.

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

and maybe I am still the same person

برای من بزرگ شدن به معنی‌ تغییر کلی‌ حس ها، غرایز و یا احساسات نیست

برای من یعنی‌ تغییر توانایی در نحوه کنار اومدن، سرپوش گذاشتن، پر رنگ کردن و حتی محل نذاشتن به کل این غرایز، تفکرات و احساسات درون هستش


و من شاید هنوز همون آدم هستم فقط با چند تا دونه موی سفید بیشتر و کمی (آروم تر/ دیوونه تر) ... :)

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

Damn Conservative

چقدر ترس ...
چقدر محافظه کاری ...
چقدر توی قالبی محدود فرو رفتن ...

نکنه پرنده دلم پریدنو یادش رفته باشه ... واای بر من

آیا اهمیتی داره در نگاه اطراف چه جوری به نظر بیای ...
نکنه ترس از مورد قضاوت قرار گرفتن دچار شدم .... واای بر من

حالا وقتشه، بگو که چی دوست داری !! ;)

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

miss those dayss

گاهی میشه دلت پر پر بزنه برای اینکه ...
ظهر تابستون، جلوی کولر لم بدی ...
یه ظرف پر از گیلاس، زردآلو، هلو و گوجه سبز
و یه ظرف دیگه هم پر از هندوانه تگرگی جلوت باشه .....
با غزل بشینی سرسر کنی و هی نقشه بکشین که آفتاب بگیرین و بعدش هم یه سوتین بند باریک سرخ آبی بپوشین
گاهی میشه که دلت تنگه و هیچ کاریش هم نمیشه بکنی !!!!!!!!!!!!!!

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

one of those

What a Fuck ...
and now I believe I become one of those ... :-| :(