۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

My worst and best

مرگ ..
بزرگترین ترس و درد من در زندگیه ...
و مرگ
زودهنگام خودم بهترین پاداش من از زندگی ...

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

Man I feel Like a woman

با تمام رجز خونی هام، هارتو پورتم و ادعای روشن فکریهام،
من یه زنم، یه زن عادی ...

I have been missing you

این رو واسه تو نوشتم که امروز روز تولدته و جای خالیت به شدت حس میشه ...
در این مدت دوستی که یک دهه تقریباً ازش میگذره همیشه شاهد سفسطه بافیهای (بی اساس /با اساس) و اون تجزیه تحلیل های کشندت در مورد وقایع اطراف بودم.
ناغافل از اینکه خودم روزی قربانیه یه دو نه از اونا میشم ...

به جفتک پرونیهات، اعتقاد به اون فلسفه های کلیشه ای و منسوخ ادامه بده و شک نکن که همه اینها ذره ای از دوست داشتنمو به تو کم نمیکنه p :D: حتی اگه از حربه نادیده گرفتن و پاک کردن کل صورت مسئله استفاده کنی !!!

من از خیلی دورها، با یه غم کوچیک دائم، با خودم میگم کاش تعصبت به زندگی کم تر و دلت دریایی تر بود ... به امید اون روزی که اون (ذره بین/عینک) تو بذاری زمین و از جستجوی این که چی درسته و چی غلطه و یا کی درسته و یا غلط خسته بشی و بدونی که جایگاهت مهمتر از اونی هست که حتی تصور کنی ....... تولدت مبارک .... امروزو به خاطر تولدت به آهنگهای افغانی که با هم میخوندیم گوش میدم ........................ دیل من دونیا را شیناختی دیل من ..............


۱۳۹۰ بهمن ۱, شنبه

بدون شرح

لاله که مرد پشت مامان زهرا خم شد ...
ابراهیم که مرد پشت عمو مهدی هم خم شد ..
بعدش نوبت سعید شد که پشت عمه جان رو خم کنه ...
...
الان کسی نمرده اما پشت من هم خم شده !


۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

درود بر جناب رازی

کنار ریل قطار واستادی، بلیط هم تو دستت ظاهراً هم کلی واست آب خورده، همه هم به صورت دیوونه وار در حال سوار شدن و قطار هم در آستانه حرکت ... و بعد تویی که با یه لبخند و دست تکون دادن هزاران صورت غریبه رو بدرقه میکنی ...


۱۳۹۰ دی ۱۹, دوشنبه

Stop it

هیچ دلیلی برای اثبات این نظریه پیدا نمی کنم
"نابرده رنج گنج ميسر نمي شود مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد!"
بیشتر به نظرم یه توجیه میاد که احتمالا توسط اولین نیکان انسانها، اون گروهی که از یه سری استعدادهای ذاتی و اکتسابی محروم بودن و برای رسیدن به هر چیزی ماتحت مبارکشونو پاره میکردن، به وجود اومده.
و حالا این توجیه سینه به سینه چرخیده تا به این صورت الان و به یه باور عمومی رسیده.
جالبی قضیه واسه من اینه که تا اون حد این باور مقبول شده توسط افراد که اگر یه نفر به اتکا استعدادهاش خصوصاٌ اکتسابی ها به یه موفقیت برسه با دید انتقادی مواجه میشه ...!
دوست عزیز هیچ دلیلی نداره اگه من و تو واسه هر موفقیتی کلی جون بکنیم بقیه هم باید همین کارو بکنن.
آره این عدالت ممکنه نباشه ولی یکی از قوانین بقا است ....

* این نوشته فقط یه نظر شخصیه!

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

سلام

تصمیم گرفتم که الان وقتشه افسارشو بکشم یه کم یواشتر بره یا حداقل یه کم واسته نفس بگیره ...
کلا این حلقه تمومی نداره و این مارپیچ من تموم بشو نیست ... میخوام یه مدتی بخزم واسه خودم و تیکه پاره های فکرمو مرتب ونشخوار کنم.
حالا که جبر جغرافییای داره زورشو میزنه میخوام بهش تن بدم ... الان باید سلانه سلانه به سمت اون نوره برم، حتی اگه قراره تندش کنم من زیر بار نمیرم!
میخوام یه مدت شاخکای از کار افتادمو به کار بندازم. یه مدت زیادی بازیگر بودم و میخوام الان تماشاگر باشم ... تا اینکه رول نقش اولمو شروع کنم به بازی ..............

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

حکایت این روزای من

حکایت بگذار و بگذر هم حکایت عجیبیه ....

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

nutshell

شاید خودمو تو نوشته دوستی پیدا کردم که نوشته بود ...

"فکرم خالی است. با همه سرِ ناسازگاری دارم. زندگیم شبیهِ هیچ کس نیست. نه این طرفم، نه آن طرف، نه وسط حتی. به کسی می مانم که گماشته اندش تا چرخ و فلکی را بچرخاند و آنقدر با هیچ کس نمی سازد که چرخ و فلک همیشه خالیست. این هم یک نوع زندگیست دیگر."
....

۱۳۹۰ خرداد ۴, چهارشنبه

هی هی ...

درجه عدم رضایت از خود به حدی میرسه که میتونه حالت عادی زندگی و به یه غم ثابت تبدیل کنه که شادی های زودگذر هر از گاهی تکون خفیفی بهش میدن ...
تا جایی که یادم میاد تعریف زندگی واسم دقیقاً برعکس این بود!

البته حدس میزنم مشکل از کجا ناشی میشه ! همون کون گشاد و آب هندوانه است به گمونم!!؟؟؟؟؟؟؟