۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

I wonder ...


در عجبم که چرا عاشقانه های من اکثراً دچار نقصان هستن؟
یا اینکه نقصانی در من وجود هست، آیا !!!! ....

۱۳۸۹ فروردین ۱, یکشنبه

it seemed so far

امسال من سی ساله میشم ....

Excuse me, who r u!!!????

شاید فکر میکردم که بزرگ شدن یعنی به وجود نیامدن یه سری حس و حالات ، ولی بعدش کاشف به عمل اومد که بزرگ شدن واسه من یکی این معنی رو نمیده
شاید فکر میکردم که بزرگ شدن یعنی کنترل و مدیریت رو یه سری حالات و رفتارها
شاید هم فکر میکنم که بزرگ شدن یعنی آگاه بودن روی این حسها و حالات چه کنترل شده ویا کنترل نشده...
و حالا جدا از هر چی که فکر میکنم، اون منی که دور نشسته و داره منو نگاه میکنه چقدر به نظرش من جدید میام
نمیدونم که این تازگی به مذاقش خوش میاد یا نه ولی اون تعجبو دارم تو نگاش میبینم
خوبه که گاهی آدم کارایی کنه که فقط خودش کف کنه ....

let it be free

یه سری چیزا باید همینجوری دست نخورده باقی بمونن ...
حسهای خوب و خاطرات قدیمی خوب جزو همین چیزا هستن
تلاش واسه خلق مجدد اون حس یا خاطره مساوی با گند زدن به کل اوناست که تازه اگه شانس بیاری از بین نبریشون و یا با یه چیز تف مال جایگزینشون نکنی
اونا خوب بودن و قشنگ شدن چون تو نااگاهانه به وجود آوردیشون در یک زمان وموندگار شدن واست
پس بهتره به جای چنگ زدن و انگول کردن یه سری چیزای قدیمی، حواست به همین الان باشه که فردا میتونه تبدیل شه به یه گذشته قشنگ و خوش حس و حال ...
آقا دمو دریاب که تنها چیزیه که تو دستاته ...

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

a favorite hobby 

یه سرگرمی وقتی‌ داره مرض می‌شه باید بذاریش کنار دیگه ...

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

مدهوشم کنید

من همان مجنون مست یاغی ام
روز و شب محتاج جام باقی ام
یک شب کنار زاهد و یک شب کنار ساقی ام
از باده مدهوشم کنید
در خرقه پنهان میکنم می را و کتمان میکنم
هی بشکنم پیمان و هی تجدید پیمان میکنم
پندم ای زاهد مده
پندم ای زاهد مده
با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم
آی مردم پنبه در گوشم کنید
دردی کشم دردی کشم
بار رفیقان میکشم
پر میکشم همچون همای
ای وای خاموشم کنید ای وای خاموشم کنید

۱۳۸۸ اسفند ۱۰, دوشنبه

damn fever

... تو اوج تب تنها چیزی که میطلبی دستای خنک و آرامش بخش مامانه !

۱۳۸۸ اسفند ۸, شنبه

سوتی

هاه هاه
چه جالب آدم همیشه تو موردهایی سوتی میده که از خودش مطمئن تره ...

me & cherie

یهو فهمیدم که چقدر از خودم دور افتاده بودم
درگیر مشکلات محیط، آدمای اطراف، دوستای جون جونی قدیم و جدید، کوهی از حرفها، دلخوریها، ملاحظات، توضیحات، انتظارات، سین جین شدنها و مهمتر از همه یه آسمون پر از ابر
شقایق دلم برات تنگ شده بود
همه چیز آرومه، تمام آزاردهنده ها الان یه گوشه دور افتاده و بی هیچ راه دررویی، دیگه بسه اهمیت دادن ها و کوتاه آمدن ها
خودمی و خودت
یه اتاق 15 متری سبز راه راه
یه نور ملایم با موزیک دلخواه
کلی کاغذ ابری و غیر ابری
نه چیزی قراره بدی و هیچ چیزی بگیری
یه دور نمای مه گرفته و اغوا گر
...
آره آره از مشکلات گریزی نیست ولی خوبه که هر از گاهی گذری به خودتو و عاشقانه هات داشته باشی حتی به قیمت دمی نادیده گرفتن مهم های اطرافت و ابدی نادیده گرفتن قضاوت های درست و نادرست...
خوش خرامان میروی ای جان جانان بی من مرو ....

never ever express urself

توضیح دادن یه حس و یا یه رفتار واسه اطرافیان اصولاً کار بی موردی هست!!!
اونی که بالغ باشه هیچ سعی در قضاوت و مو شکافی رفتار تو نمی کنه و تو بگی الف اون تا تهشو میخونه ...
اونی که دوست باشه تو رو همون جوری که هستی میشناسه و اگه لازم باشه خودش توضیح میخواد ...
اونی هم که مامان بابات هست هرجور گهی که باشی؛ بازم عزیزی ...
وای به وقتی که میزنه به سرت که یه رفتارو واسه یه کوچولو بزرگ نما توضیح بدی اون هم جهت حفظ احترام و حرمتی که ممکنه قایل بوده باشی ........
اون وقته که بازم باید درس بگیری که درسای گذشته که فکر میکنی بلدی رو فراموش میکنی به راحتی ...

زندگی آموزگار سختگریه دختر، سمبل کاری تو کارش نیست! تو این ماهها کلی تنبیه شدی و گوشه کلاس یه لنگه ایستادی با سطل آب رو سر، هنوز هم تنبلی تو کارته ... خوبه که به جای داشتن یه سری انتظارات از محیط پیرامون، از خودت انتظار بیشتری داشته باشی !