۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

Principals

گاهی اوقات فکر میکنی چون بزرگتر شدی میتونی پا رو از یک سری مرزها فراتر بذاری و مخالف عرف عمومی عمل کنی، بدون اینکه به خودت یا اطرافیانت آسیبی برسونی; و شاید همین توقع رو از اطرافیان به ظاهر بزرگسالت داری که مسئله رو درک کنند...
ولی میبینی که کور خوندی، هرقدمی که برمیداری باید حسابی دو دو تا چهار تا کنی که آیا این کار درسته و یا غلطه، بعضی از قضایا که حل و فصل کردنش به راحتی آب خوردن هست به طرز باورنکردنی تبدیل به یک قضیه عجیب و پیچیده میشه ...........
این جوری زندگی سخت میشه. مجبور میشی خودت رو مطابق یک استاندارد از پیش تعریف شده وفق بدی و این باعث میشه که از خود واقعی فاصله بگیری!

من امروز مطابق اصول از پیش تعریف شده عمل نکردم، امیدوارم کسی آسیب ندیده باشه حتی اندکی!
.
.
.
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه کنون است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
.
.
.

۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه

Dad

و عجیب پدر در ذهن من بیداره ....

۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه

Basic Instinct

این حقیقت داره که یک موجود زنده وقتی از صفات ذاتیش به مدت طولانی استفاده نکنه کم کم فراموششون میکنه، مثل پلنگی که مدت مدیدی تو جنگل نبوده و بعد تو جنگل رها بشه و بیفته دنبال شکار...
حالا مسئله اینجاست که چه اتفاقی می افته:
آیا یادش میاد شکار کردنو؟
آیا بیخیال شکار میشه و کلاً علف خوار میشه؟
آیا شکار یکی از خودش شکارچی تر میشه؟
شاید هم آخر از گرسنگی بمیره؟
علم شاید بگه که غرایز بازگشت پذیره اما در عمل کار برآید!! علم کیلو چند؟؟؟ D:

* عمه من یک پرنده داشت که دوست داشت آزادش کنه ولی از ترس کلاغها این کارو نمیکرد و میگفت یاد نگرفته تو طبیعت زندگی کنه، آخرش پرندهه دق کرد ........

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

My lights are OFF

به این نتیجه رسیدم که جدیداً احساساتم مثل ترس، شادی، شوق، غم.... به اون آستانه لازم واسه تحریک نمیرسه، از کنار تمام چیزایی که باید غمگین یا شادم کنه و یا حتی بهم انگیزه بده خیلی بی تفاوت عبور میکنم و گاهی اوقات برای خالی نبودن عریضه شاید اثری در حد یک ردپا از اون حسها تو خودم ببینم که اون هم سریع محو میشه....
فکر میکنم که این یک سپر دفاعی جدید واسه آسیب ندیدن از محیط اطرافم هست که خودشو تو همه جنبه های زندگیم داره نشون میده، این جوری که میشه، نمره A تبدیل به F میشه و تو ککت هم نمیگزه و فقط چند ثانیه بهت زده میشی. و بدتر از اون، دفعه بعدی به جای اینکه تلاشتو بیشتر کنی، بیخالی طی میکنی و نتیجه بدتر از قبل میگری و هزاران هزاران اتفاقات مختلف دیگه در اطراف با همین برخورد مشابه از جانب من.
این حالتو من انتخاب نکردم ولی خودم باید درستش کنم، شاید بهتر باشه که آدم بعضی وقتها اون عکس العمل طبیعی رو از خودش نشون بده هر چقدر هم عجیب، تا زمانش طی بشه و همه چیز دوباره به روال عادی برگرده...
امیدوارم که این حالت من نیز بگذرد!


When you try your best, but you don't succeed
When you get what you want, but not what you need
When you feel so tired, but you can't sleep
Stuck in reverse

۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه

Visit

یک مامان بابای هیجان زده رو میبینی که یک ریز ازت سوال میپرسن و نمی دونن شادیشونو چه جوری نشون بدن.
آلبوم شخصی طلیعه که مربوط به ثبت خاطرات فراموش نشدنی هست رو ورق می زنی و عکس خودتو به طرز غیر منتظره به عنوان بخشی از اون خاطرات خوب میبینی .
با صبا کلی پچ پچ میکنی.
با موشی میری و تو پارک امین قدم میزنی.
زیر آفتاب زمستونی تنها پیاده روهای کوهسنگی رو متر میکنی.
با شهرام کل کل میکنی سر چیزهای بیخود.
با آیدا میری شیطونی و تفریح.
میری خونه غزل تو چراغچی3 .
یواشکی با مهران از یک سوراخ در، حیاط یک خونه رو تو خیابون ابوسعید دید میزنی.
کلی خاطرات یک هو پر رنگ میشه.
با شنیدن یک سری چیزا احساس بلاهت میکنی و مثل همیشه میگی ای دل غافل.
جای خالی مینا و میترا رو لمس میکنی.
و خیلی و خیلی وقتهای دیگه ...
اون وقته که حق داری با یک حس عجیب، هزاران هزار مایل اون ور تر از خواب بیدار شی و منتظر بشی که یه جفت چشم آبی بهت نگاه کنه و بگه "شما یک کم بیشتر بخواب"!

الان دارم به طرز محسوسی عوض شدن فصلهای زندگیمو حس میکنم و خودم برای ایجاد هماهنگی آگاهانه دارم همراهیش میکنم. من در این لحظه تو بخش اول یک فصل جدید سیر میکنم !!!!

۱۳۸۷ دی ۱۳, جمعه

I really like to omit

عقلم حکم میکنه که وجود یک سری از چیزها رو حتی با علم به بدیهی بودنشون انکار کنم. حتی یک اشاره به اون ها رو هم بیمورد میدونم و فکر می کنم ممکنه از لطف ذاتیشون کم کنه. الان حتی از فکر کردن بهشون احساس بلاهت میکنم.
این جوری در درجه اول خودم در آرامش هستم و شاید نامحسوس اطرافیان.
پتی همین الان قضیه رو مسکوت اعلام میکنه و اونو اون ته مهای وجودش مدفون میکنه انگار نه انگار زمانی موجودیت داشته.
نمیدونم چند بار باید به این نتیجه برسم. بچه مگه آزار داری؟

* در ضمن مرسی لافی جونم بابت فیلتر شکن چون الان اگه نمینوشتم خل میشدم

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل/ کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها


۱۳۸۷ آذر ۲۶, سه‌شنبه

...

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند
پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بر بندند
ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند
نهال شوق در خاطر چو برخیزنند بنشانند
سرشک گوشه گیران را چو دریابند دُر یابند
رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
ز چشمم لعل رمانی چو می خندند می بارند
ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدین درگاه حافظ را چو می خوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند
که با آن درد اگر در بند درمانند درمانند

۱۳۸۷ آذر ۲۴, یکشنبه

Cranberries

It's true what people say
God protect the ones who help themselves
In their own way

Iteration

کلی چیز دارم که بهش فکر کنم. چیزای خوب و چیزای بد.
کلی ماجراهای مختلف با سرعت در کنارم در جریانه و من هم تو این مسیر سیلاب به سرعت دارم همراهیشون میکنم.
دیشب یک نفرمثل خودم ولی 20 سال بزرگتر دیدم. بدون اینکه منو بشناسه گفت این قدر جاه طلب نباش. خطرناکه. اضافه کرد که 20 سال پیش جاه طلب بوده و کلی چیزهای خوب رو در مسیر فدا کرده و حالا پشیمونه. .و اون آدم الان از لحاظ اجتماعی حداقل از دید من موفق محسوب میشه!
ومن اون لحظه یاد اون حرف خودم به مینا افتادم:
" مینا، امان از دست این جاه طلبی همیشگی همیشه حس های خوبمو به امید حس های احتمالی بهتر از دست میدم "


و اون لحظه بود که ترسیدم .............

۱۳۸۷ آذر ۲۲, جمعه

How cool I am


وای باورم نمیشه که این قدر بی طرفانه بتونم راجع یک سری از مسایل قضاوت کنم. جالبیش اینجاست که من هنوز با خودم سر یک سری چیزا کنار نیومدم. و یا شاید اومدم و خودم خبر ندارم و فقط تو ذهنم یک چیز عجیب ساختم .......
چقدر گاهی وقتها من خودم، خودم رو نمی شناسم .............
باید بعضی وقتها به خودت فرصت بدی تا بزنی دل به دریا و بفهمی که ای بابا در شهر هیچ خبری نیست.
من کم کم دارم به نشانه ها اعتقاد پیدا میکنم.