چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

no no no


گاهی منتظر یه جمله هستی که میدونی چیه و دوس نداری بشنویش
از طرف دیگه هم لحظه شماری میکنی که زده بشه تا از کلافگی در بیای
و دقیقاً اون ثانیه که جمله میاد جاری بشه، حاضری زمین دهن باز کنه و تو رو قورت بده تا حتی یه کلمه از اون جمله رو نشنوی
گوشاتو با دو دست میگری، فشار میدی و از ته دلت فریاد میزنی نه ...
حالا اون جمله باهات شاخ به شاخ شده و تو تنها چیزی که میدونی اینه که یه گوشت در و اون گوش دیگت دروازه بوده ....
اما میدونم که اینو نمی دونی چه جوری باید رد شاخشو پاک کنی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جمله لعنتی آخه تو از کجا پیدات شد ?):

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

خلقی دیدم !
ترسان و گریزان !
پیش رفتم

مرا ترسانیدند ؛ و بیم کردند که :
- زنهار ! اژدهایی ظاهر شده است !
که عالمی را یک لقمه میکند !!

هیچ باک نداشتم .
پیش تر رفتم . دری دیدم از آهن .
پهنا و درازای آن در صفت نگنجد .
فرو بسته
برو قفل نهاده ! پانصد من !

گفت : در اینجاست ؛ آن اژدهای هفت سر !!
زنهار ! گرد این در مگرد !

مرا غیرت و حمیت بجنبید
بزدم و قفل را در هم شکستم . در آمدم
کرمی دیدم!!!!
زیرش نهادم و فرو مالیدم در زیر پای
و بکشتم .

شمس تبریزی

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

تصادم دلنشین ...


به این میگن یه تصادم دلنشین !
جمله ای رو خوندم که دقیقاً یک هفته قبلش خودم با ادبیات خودم بهش رسیدم.

"چه بسیار پیش آمده که آدمی با دیدن معایب خودش در دیگران شفا یافته است. زندگی یک آیینه است; و ما دیگران بازتاب چهره خودمان را می بینیم."

بسیار خوشمان آمد از این تصادم.....
و اینکه من واقعاً رو به بهبودم آیا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

پیش نویش

پیش نویش اول
یادم رفته بود
" فصل مورد علاقمو"
به همین سادگیه که میشه خیانت کرد به عاشقانه ها، فقط کافیه غفلت کنی تا ضرر محرومیتی که ایجاد کردی رو ببینی یا بفهمی که لحظاتی رو که میتونستی معاشقه کنی چه راحت از دست دادی!
باید جلوی این فراموشی هامو بگیرم، فکر کنم دارن زیاد میشن ....

پیش نویش دوم
از سر شب احساس کردم یه چیزی کمه، دست به هر چیزی زدم افاقه نکرد
شاید وقتی ظاهر شد یا پر رنگ شد که دوستی یه حسو یا بهتر بگم یه نیاز شخصیشو تقسیم کرد و گفت که واسش دعا کنم ...
بعدش بود که حس عجیب اومد سراغم، اگر هم از قبل بود تصمیم گرفت خودی نشون بده.
تا اینکه یه غذای بهشتی
از طرف مهربونی برام فرستاده شد و من بعد از خوردنش فهمیدم لنگی قضیه کجا بود!!!!!!
لنگی قضیه از گرسنگی یا شکمویی بارز من نبود
قضیه اون حس نیازی بود که گاهی دوس داری کسی بغل در، حواسش بهت باشه، محبتی شاید به ظاهر کوچیک یا حتی نا آگاهانه از جنس اون محبتهایی که مامان ها، خاله ها یا عمه ها انجام میدن
و همین انرژی باعث شد که من بیحال از تو تخت پاشم و سرمست یه گپی با پتی بزنم

پیش نویش سوم
خدایا میشه این خورده شیشه های وجودم حل و محو بشن !!!
خدایا میشه دلم دریایی بشه !!!

معجون من ...


علاقه + واقع بینی + تلاش + خوش بینی + صبر


آره، این ترکیب، معجون عجیبی میسازه که باید به خورد خودم بدم و منتظر باشم که تو تک تک یاخته هام نفوذ کنه ...
میخوام این قدر آگاه باشم که اثرگذاری هر ثانیه اش رو حس کنم ...
میخوام این قدر توانا بشم که اگه خواستم خنثی کنم با هر سفسطه و توجیحی، نتونم
میخوام این قدر گوش به زنگ باشم که هر جا غلظتش کم شد، زود بسازمش
میخوام با هاش هم آهنگ بشم
میخوام که تو هم با من بشینی، هم پیاله بشی و لبی تر کنی ...

به سلامتی

.
.
.

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

جناب آقای شاهین بلند پرواز

هفته پیش یه هو یادم اومد، چه پایانه غم انگیزی واسه یه شاهین میتونه باشه که توسط یه کلاغ خورده بشه ....
اون موقع دور نفهمیدم جریان دقیقو و فکر کردم شاهین دومی از غصه دوری اون یکی دق کرد ولی الان فکر میکنم علاوه بر اون، این هتک حرمت انجام شده به همجنسش هم کلی تاثیر گذار بوده
توهین به کلاغ نشه یه وقت ولی تو ذهنم مقایسه اقتدار بین یه یوزپلنگه با یه کفتار اومد ...


یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹

دی دی جون
دیشب خیلی کم بودی، هر لحظه منتظر بودم درو بازکنی و بپرسی چی شده و من هم با اندکی غلو خودمو لوس کنم ...
اما فقط یه چشمه جوشان جای خالی تو گرفت ...

(سروم درد گیرفت بابا D:)